زندگی می کنی و می روی و جای تو جا میماند
در هوا حسرت کشدار نفسهای تو جا می ماند
از تن برفی کوچه می روی تا دل یک قبرستان
روی شانه می روی و رد پاهای تو جا میماند
زندگیهای نکردهات درون زندگی میمیمرد
مثلا دست نخورده سینی چای تو جا میماند
سفری را که نرفتهای به گور چمدان می ریزی
یک بلیط گمشده در دل روز آیندهی تو جا می ماند
مثلا گوشت خریداریی که زمانی بشود سیخ کنی
گوشت با سیخ و سماق و دوغ نعنای تو جا می ماند
خندههایی که نیامد به لبت روی لبت می پوسد
دلخوشی ها بغل شیشه ودکای تو جا میماند
تن خود رو به دل خاک بده دل که به دریا نزدی
شوق دریا به دل خسته و تنهای تو جا می ماند
تو چه فهمیدی از این زندگی آن را بنویس انشا کن
می روی و زیر انشای تو امضای تو جا میماند
شاعر: مجید احمدی
برچسب:
نویسنده: کیارش نصیری